تبليغاتX
حرف دل
 

 

حرف دل

 

گل من باغچه ی نو مبارک

 

درباره وبلاگ

سلام با تشکر از اینکه یه سری به وبلاگ من زدی
خوشحال میشم با نظراتت کمکم کنی
(جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت)

  RSS  

 

 

 

به قلم : شکوفه در بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21:15 موضوع: | +

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري که مرا ياد کند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطايي کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر کجا مينگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
 بي گمان زودتر از دل برود
 مرگ بايد که مرا دريابد
ورنه درديست که مشکل برود
 تا لبي بر لب من مي لغزد
مي کشم آه که کاش اين او بود
کاش اين لب که مرا مي بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
مي کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با که گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چکار ايدم اين زيبايي
بشکن اين اينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نيست
فاش گوييد که عاشق هستم
 قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد که پيغام از کيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

 

 

به قلم : شکوفه در بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21:13 موضوع: | +

صدايت کردم

گوشهايم را تيز کردم

ولي جوابي نيامد

يادت هست؟

آن روز گفتي به من

”صدايم کن

صداي تو خوب است“

صدايت کردم

بلند و رسا

چنان فرياد کشيدم

که پنجره هاي دلم لرزيد

آي کجايي کجا؟

چرا هر چه فرياد مي زنم

دور تر مي شوي؟

چرا هر چه دستم را دراز مي کنم

نمي توانم

دلت را لمس کنم

مگر نگفتي تو

صدايم کن؟

با ناله و درخواست

صدايت مي کنم ولي دريغا.............

نه!!! تو دور شده اي از من

ديگر صدايم را نمي شنوي

ديگر آواي غم آلود حنجره ام را نمي خواني

ديگر طپش حزن انگيز قلبم را نمي بيني

نه!!! تو دور شده اي از من ...........

اما من

پچ پچ آهنگين تو را

با هزاران فاصله

با هزاران سنگ که بر راه ريخته اي

از ژرفاي دل آهنينت مي خوانم

 

 

به قلم : شکوفه در بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 13:19 موضوع: | +


مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره

 

تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره

 

کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست

 

خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست

 

بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت

 

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت

 

لـــذ ت بــيـداري يــلـد ا تـــويـي

 

 

تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي

 

چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام

 

هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

 

 

به قلم : شکوفه در پنجم اسفند 1386 ساعت 21:36 موضوع: | +

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كردم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي مدتي مي گذشت

مدتي از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

هم چو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

هم نشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

آغوشش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد

گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورقبان شوي درياست دل

بي تو هر دم شام بي فرداست دل

دل از روي عشق تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم من بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش:عشقت به دل افزون شده

دل از جادوي دلت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيبائيت مجنون شده

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پُشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يك پند را بشنو ز من

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مُرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او... ياد تو ما را بس است

باش با او ...ياد تو ما را بس است

 

 

به قلم : شکوفه در بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 12:40 موضوع: | +


چه بي صبرانه منتظرت بودم

اگر چه تو هرگز

يادم نکردي

چه بي تابانه انتظارت را کشيدم

اگر چه مي دانستم هرگز

صدايت را نمي شنوم

چه احمقانه منتظرت بودم

وقتي تو حتي ذهنت را

بسويم پرواز ندادي

 

 

به قلم : شکوفه در دهم بهمن 1386 ساعت 14:5 موضوع: | +


دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
...... و پايان داد
کسي ....
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود

 

 

به قلم : شکوفه در یکم بهمن 1386 ساعت 12:31 موضوع: | +

در خلوت تنهايي من حضور مبهمت و تصوير گنگ نگاهت

مرهمي است بر دردهاي كهنه دلم.
 بي تو،

شب هايم بدون شبگرد عشق،

 مرگ بارترين شب هاست

 

 

به قلم : شکوفه در بیست و ششم دی 1386 ساعت 13:8 موضوع: | +

 

 

به قلم : شکوفه در پانزدهم دی 1386 ساعت 19:22 موضوع: | +

کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را


کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم


و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند


و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم


درون کلبه ي خاموش خويش اما


کسي حال من غمگين نمي پرسد


و من درياي پر اشکم که طوفاني به دل دارم


درون سينه ي پرجوش خويش اما


کسي حال من تنها نمي پرسد


و من چون تک درخت زرد پاييزم


که هردم با نسيمي مي شود برگي جدا از او


و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

 

 

به قلم : شکوفه در پانزدهم دی 1386 ساعت 19:21 موضوع: | +

 

 

به قلم : شکوفه در چهاردهم دی 1386 ساعت 12:31 موضوع: | +


تو ميروي و انگار آسمان ميداند


سکوت شبهاي بي ستاره من ترانه ميخواند


تو ميروي و دلم را غروب ميگيرد


تمام اشکهايم تو را بهانه ميگيرد


به پاي گريه هاي يک نگاه مي نالد


پرنده اي براي چشم هاي تو ميخواند


تو ميروي و دلم را سکوت ميگيرد


دلم براي نگاه تو هنوز هم ميميرد


دلم به پاي خيال تو هنوز هم ميسوزد


براي غنچه هاي غم شکوفه مي چيند


تو ميروي بدست ياد و زمانه مي ماند


زمانه هم چه خوب غم به غم مي بافد

 

 

به قلم : شکوفه در چهاردهم دی 1386 ساعت 12:28 موضوع: | +


 آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟"هيچ!!!"

 

  و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم

 

  و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم ....

 

  اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم...

 

   و آن غم نبودن توست !!!

 

من در کنار همه تو را کم دارم

 

 

به قلم : شکوفه در دهم دی 1386 ساعت 13:35 موضوع: | +

 

 

به قلم : شکوفه در یکم دی 1386 ساعت 19:31 موضوع: | +


آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ .

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگذارده اند

 

 

به قلم : شکوفه در یکم دی 1386 ساعت 19:11 موضوع: | +

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     K I Y N O O S H      A N S A R I

طراح قالب هاي بلاگفا